خاطرات آزاده حسین معظمی نژاد:روزه داران بی حجاب در فرودگاه

نزدیک نماز که می شد چادر به سر کرده وضو می گرفتند و نماز می خواندند و بعد چادرها را بر می داشتند. چه اسلامی؟ به قول حضرت امام اسلام آمریکایی!

فردیس نیوز: داشتیم شاخ در می آوردیم. درست است که ماه رمضان بود اما نه به آن بی حجابی و وضع ناجورشان نه به روزه گرفتن شان. نزدیک نماز که می شد چادر به سر کرده وضو می گرفتند و نماز می خواندند و بعد چادرها را بر می داشتند. چه اسلامی؟ به قول حضرت امام اسلام آمریکایی!

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده حسین معظمی نژاد است: 

 
نماز ظهر را تازه خوانده بودیم که ویلچرها به حرکت درآمد و سوار هواپیما شدیم. می خواستیم پرواز کنیم. در هواپیما بچه ها با هم قول و قرار می گذاشتند. هر کدام اهل یک شهر بودیم و همه ایرانی. قرار می گذاشتیم که به دیدار هم برویم. هواپیما تکانی خورد و ما از زمین عراق کنده شدیم. آسمان برایمان آغوش گشود. 
 
سه ساعت در آسمان بودیم. مهماندارها هم راه به راه برایمان آبمیوه و ساندویچ و کیک می آوردند. ترکیه ای بودند. حجاب درست و حسابی هم نداشتند. یکی شان پرسید که مشکلی نداریم و چیزی نمی خواهیم؟ یکی از بچه ها به انگلیسی گفت که اینها جانبازند و نمی توانند به دستشویی بروند. آنها برایمان ظرف برای ادرار آوردند. همه روی تخت دراز کشیده بودیم. من در طبقه ی دوم یک تخت دو تکه دراز کشیده بودم. آنها هم که سالم تر بودند جلوتر از ما روی صندلی نشسته بودند. ساعت سه بعداز ظهر هواپیما در ترکیه به زمین نشست. 
 
 
 
قربان فرودگاه کشور خودمان! فرودگاه نبود که، همه جا کثیف، چادرهای پاره پوره در فرودگاه زده بودند برای اسکان ما. مثلاً فرودگاه بین المللی استانبول بود. حتی استقبال درست و حسابی ازمان نشد. ما را بردند به چادرها. باران می آمد و از درز و محل پارگی چادرها بر سرمان چکه می کرد. نفری یک بسته دادند دستمان. آنها را مسئولان سفارت ایران در ترکیه برایمان آوردند. ما را که دیدند شروع کردند به گریه کردن و بوسیدن. داخل بسته ساک بود لباس های تمیز و نو. لباس مان را عوض کردیم و لباس اردوگاهی مان را یادگاری نگه داشتیم. برایمان غذا آوردند. به ترکیه ای ها که اکثرشان زن های بی حجاب و ارایش کرده بودند تعارف کردیم که غذا بخورند. با تعجب شنیدیم که: ما روزه ایم، ممنون! 
 
داشتیم شاخ در می آوردیم. درست است که ماه رمضان بود اما نه به آن بی حجابی و وضع ناجورشان نه به روزه گرفتن شان. نزدیک نماز که می شد چادر به سر کرده وضو می گرفتند و نماز می خواندند و بعد چادرها را بر می داشتند. چه اسلامی؟ به قول حضرت امام اسلام آمریکایی! 
 
نماز مغرب را زیر هواپیمای خودی خواندیم و بعد سوار هواپیما که یک سی-۱۳۰-بود، شدیم. در همان هواپیما شروع کردیم به نامه نوشتن برای دوستانمان در اردوگاه و شرح دادن وقایع بعد از آزادی. می دانستیم که اگر از ایران بفرستیم دو سه ماه طول می کشد به دست شان برسد. اما از آنجا و از طریق صلیب سرخ چند روزه به دست شان می رسید و گیر استخبارات عراق هم نمی افتاد. 
 
گفتند که همه در فرودگاه تهران جمع شده اند برای استقبال؛ از مردم عادی تا مسئولان، خبرنگارها و فیلمبردارها. آن زمان عراقی ها حتی هواپیماهای مسافری را هم می زدند؛اما می گفتند که ما را به نقطه ای می برند تا از خط دور باشیم. هواپیما که نشست انگار قلب ما هم می خواست بایستد. ساعت دو و نیم صبح بود. اول کیانپور را با برانکارد بردند. بعد تک تک بچه ها را بردند پایین و مرا هم همین طور. می خواستم خودم را از برانکارد بیاندازم پایین و زمین را ببوسم؛ نگذاشتند. خبرنگاران جمع شدند دورمان و مصاحبه و فیلمبرداری شروع شد. از خوشحالی نمی توانستیم صحبت کنیم. 
 
فقط کیانپور بود که با آن هیکل استخوانی با شیرینی خاصی گفتگو می کرد. حلقه های گل بر گردن مان انداختند. آقای رفسنجانی آمد و تک تک مان را بوسید و خوش آمد گفت. بعد از اجرای موزیک سوار اتوبوس مخصوص شدیم و رفتیم به سوی خانه معلم که قرنطینه بود.  

منبع: مشرق


ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
کد امنیتی:
SecImgSes
* نظر:
حوزه و دانشگاه